دوکوهه...
بسم رب الشهدا
از دوکوهه برایتان بگویم از حسینیه تخریب.از سیاهی شب٬ صدای زوزه گرگان٬دوری راه و قبرهای خالی.اصلآ باورش سخت بود٬غیر از تنگی قبر٬ حشراتی که در خاک به سراغ آدم می آمدند.اگر دیگر بر نخیزم!این همه ترس داشت٬ولی آنها...چه می شنوم؟مگر نمی بینی؟خاکمان کرده اند.نمی دانیم...نفس اماره بر دلمان نفوذ کرده!از وقتی که در لجن زار هوا و هوس فرو رفته ایم ٬دیگر بر نخاسته ایم!
از سرمای شب به خود می لرزیم .تمام این راه را همت طی می کردو چمران بدون چراغ...و راستی چه چراغی روشن تر از خود شهید!

حسینیه تخریب دلش تنگ بود برای شهدا٬ غبار گرفته بودش.فریاد می کشید.پنجره های حسینیه شیشه نداشت.سکوت تخریب به آدم نفس مطمئنه می داد.
دوکوهه٬ بهشتی بود که در هیچ کتاب نامه ای تفسیرش را نخوانده بودم.پنج ساختمان پنج طبقه که هنوز تا آسمان آبی خدا قد کشیده بودند.نمی دانم چرا که در تصور من هنوز کسی در حسینیه نماز می خواند.راستی مگر بغض بسیجی های تو چه بود که امروز ٬غریبانه در دوکوهه می پیچید.من خودم را دیدم که سکوت دوکوهه را ضبط می کرد.
دوکوهه! اسماعیل معرفتم آب می خواهد!کجاست هاجر درونم تا در میان دوکوهه بایستد و فریاد بکشد مدال انسانیتش را.ریل قطار می رود و دل من جا می ماند٬فکر کنم در حسینیه تخریب نفسم را تخریب کرده اند.همان شب که یک ساختمان نیمه ساخته ٬دور از چشمان حریص شهر٬صندوقچه اسرارش را می گشود.
منبع |